"از ابن بابویه برمی گشتم. رفته بودم سراغ رفیقت. دلم هوس یک مرد کرده بود. زیر آسمان، که مردی نمانده بود، رفتم سراغ زیر خاکی ها. درخت را دیده ام که خشک می شود، سال که می گذرد، چگونه می افتد. کوه را ندیده بودم که بعد عمر، چگونه غبار می شود. از علائم قیامت در قرآن یکی همین است. غبار شدن کوه ها. می خواستم ببینم قیدار چگونه می افتد...از زیارت اهل قبور برمی گشتم، گفتم بیایم اینجا فاتحه ای هم برای شما بخوانم!"
کتاب قِيدار
حکایت مردی است که درخت مردانگی را خود به تنهایی آبیاری کرده و پرورش داده. مردی
که امثال او در میان ما کم نبوده و نیستند اما برای خودشان مرام و مسلکی دارند.
مرام نامه شان را که بخوانی د
ر مقدمه اش نوشته اند که: "خوش نامی قدم اول
است...از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود...قدم آخر، گمنامی
است...طوباللغرباء!"
رضا امیرخانی هم این بار راوی زندگی یکی از این مردان است. مردی به نام قِيدار. اهل تهران. صاحب یک گاراژ بزرگ با کلی ماشین سنگین. دست بده دارد و سر سفره ای که می اندازد کلی آدم دورش می شینن. حتی بارها شده وقتی به همراه شهلاجان- همسرش- به سفره خانه بین راه می رود همه سفره خانه را مهمان می کند.
کتاب قیدار 9 فصل دارد که در هر فصل امیرخانی به بیان حکایتی از زندگی قیدار می
پردازد. از فصل اول که به نام "مرسدس کوپه کروک آلبالویی متالیک"
است و به ماجرای آشنا شدن قیدار و شهلاجان
و ماجرای ماه عسل رفتن این دو می پردازد
بگیرید تا آخرین فصل که خواندنی ترین فصل کتاب است اما برای لذت بردن از آن باید
هشت فصل قبل را خوانده باشی.
فضای داستان مربوط به دهه پنجاه است و امیرخانی برای ترسیم فضای قبل از انقلاب از ابزارهای مختلفی استفاده کرده که بهترین آن ادبیات این رمان است. اصلاحاتی که برای نسل سومی ها شاید مانوس نباشد برای همین است که خواننده قِيدار با خواندن فصل اول کتاب مشغول دست و پنجه نرم کردن با اصطلاحات، لقبها، اسمها و در کل زبان خاص کتاب است اما همهی هجی کردنهای ناشیانه و دوبارهخوانیها، تنها یک فصل طول میکشد. بعد از آن تک تک شخصیتها شروع میکنند به جان گرفتن و زنده شدن. این هنر امیرخانی است که همان اوایل داستان، طوری با شخصیتها آشنایت میکند که میتوانی راجعبه هر کدامشان یک کتاب بنویسی، میتوانی حدسشان بزنی و پیشبینی کنی که هر کدام در هر موقعیت و شرایطی چه میکنند ...
قِيدار رضا امیرخانی می توان گفت که همان فضای "من او" را دارد. فضایی که در آن به مخاطب مومن واقعی را معرفی می کند و اصول جوانمردی را به وی می آموزد. از موارد جالب این رمان اين است كه علي فتاح در رمان "من او" هم از دوستاي قِيداره. از دیگر شخصیت های تاثیرگذار رمان قِيدار سید گلپا است. روحاني باطن داری كه امیرخانی براي خلق اين شخصيت از آيت الله گلپايگاني الگو گرفته است.
قبل از بیان بعضی از قسمت های کتاب باید اشاره کنم که عکس روی جلد کتاب نیز بی هدف انتخاب نشده. عکس زنگ زورخانه. جایی که پاتوق مردانی بوده و هست که برای رفت در گود رخصت از مولا می گرفتند.
مردان روزگار ما همیشه عادتشان دست گیری از دیگران بوده است. در قسمتی از کتاب، قِيدار به پیرزنی می گوید: "آدمی که می تواند برای چاقوی نامرد "بپا" بگوید، برای یک لقمه نان نمی رود دنبال دختر مردم، می آید گاراژ قِيدار...گاراژ قِيدار، لنگر کشتی شکست خورده هاست..." قِيداری كه درِ خانه اش به "قاعدهی رد شدن یک آدم مظلوم " باز است تا به قول خودش مظلوم بتواند هر وقت مي خواهد از آن رد بشه، یا در جایی دیگر می خوانیم که طبقه اول خانه قیدار 20 تا اتاق دارد براي اينكه هر كس که در شهر بي جا و مكانه بياید آنجا زندگي كند طوريكه خود قیدار هم نمي فهمد چه كسي مي آید و چه كسي مي رود...
درب گاراژ قیدار به روی همه باز است حتی برای سیاه و سفیدها. آدمهایی که فرسنگها از خود فاصله گرفتند و این قیدار است که برای نزدیک کردن افراد به خودشان و برای مقابله با بیقانونی و هنجارشکنی "فنِ جوالدوز" را می زند، فنی که هنجارشکن را با احساس و وجدانش زمین میزند. ولی به قول قیدار "اینها فقط یا سیاهند یا سفید ولی ما هرکداممان هزار رنگ داریم...گاهی قرمزیم، گاهی سیاه، پاری وقت ها هم سبز و پاری وقت ها هم وقتی گندمان در می آید، قهوه ای!"
و این کتاب حکایت مردی است که همنشین مردانی چون تختی و هم و غمشان نوکری پای دستگاه اهل بیت بوده.
بازهم جا داشت از جای جای کتاب، از نکات خواندنی رمان قیدار برایتان بنویسم ولی بگذارید برای حسن ختام بنویسم که وقتی قرار شد امام خمینی (ره) به ایران برگردند قیدار به میرزا سفارش کرده بود هشتاد گوسفند زمین می زنی برای سلامتی امام خمینی که طیاره اش سالم بنشیند...میرزا اعتراض می کند که یک گوسفند اگر حق باشد، کار خودش را می کند...سر گنج نشسته ای که هشتاد تا؟! که قیدار جواب داده بود حرفت حق میرزا اما آقا هشتاد ساله است. قیدار سالی یک گوسفند برای سلامتی اش به عالم بدهکار بوده است...
آخرین صفحه کتاب قیدار به نظر خواندنی ترین بخش کتاب است. آنجا که امیرخانی می نویسد:
"این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند...که خوشا گمنامان!
نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه مرفتید و گرفتار پنطی و نامرد شدید، امیدتان ناامید شد، بعد یک هو پیش پای تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد...
نوشته شد تا اگر روزی در بیابان، بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود، بعد جیپ شه بازی یا هامر اچ دویی ایستاد و از سمت شاگرد، زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باکش بنزین بکشید...
نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان، از دور دست...
تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید...تا در افق دور شود...با گام هایی که هرکدام به قاعده یک آسمان است..."
رمان قیدار نوشته رضا امیرخانی به قیمت 9 هزار تومان توسط انتشارات افق در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است.
برچسبها: رمان قیدار, رضا امیرخانی, نشر افق, کتاب
جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده هایی است که توانسته درطول عمر کوتاهش آثار ارزشمندی از خود به یادگار بگذارد و صاحب سبکی شود که نامش را تا ابد بر تارک تاریخ ادبیات ایران ثبت و جاودانه کند.
کتاب "زن زیادی" از جمله آثاری است که نشان دهنده تلاش بی نظیر جلال در راه روشنگری جامعه یخ زده آن روزگار ایران می باشد. کتابی که در آن با نگارش 9 داستان کوتاه و یک رساله به نام "رساله پولوس رسول به کاتبان" به معضلات اجتماعی زمانه خود پرداخته و مخالفت خود با شرایط روزگار خویش را در قالب داستان بیان کرده است.
در اینجا لازم می دانیم که به تعدادی از موضوعات به کار رفته در داستان های کوتاه کتاب "زن زیادی" اشاره ای داشته باشیم:
سمنوپزان: شرح معضلی اجتماعی است که به طور معمول زن ایرانی گرفتار آن است و آن وجود زن دوم شوهر یا "هوو" است. اینکه یک زن نمی تواند کسی را در داشتن همسرش شریک ببیند، سابقه ای دراز دارد و احساس برتری زن دوم در نظر شوهر، روحش را عذاب می دهد و همیشه در فکر این است به طریقی او را از نظر شوهر بیندازد. برای این کار هم دست به هرکاری می زند که حوادث این داستان را رقم می زند.
خانم نزهت الدوله: جلال در این داستان زندگی زنی از اشراف جامعه را به تصویر می کشد که همیشه خود را از طبقات دیگر اجتماع کنار می کشد و دیگران را با چشم حقارت می نگرد. خانم نزهت الدوله در حالی که سه بار شوهر کرده، باز هم به دنبال شوهر ایده آل خود است. برای همین سعی می کند با آرایش و عملهای جراحی پی در پی، خود را جوان و شاداب نگه دارد. در این داستان جلال شرحی ما وقع پیرامون هر سه ازدواج خانم نزهت الدوله می دهد که خواندنی است.
دفترچه بیمه: این داستان نقدی است بر وضعیت تاسف بار قشر آسیب پذیر جامعه یعنی معلم که هر بار برای دل خوش کردنشان تسهیلاتی برای آنها فراهم می کنند و درست هنگامی که این معلمان بیچاره به آن عادت کرده اند از آنان می گیرند. این داستان درباره تصمیم دولت برای بیمه کردن معلمان است. گرچه در آغاز اغلب آنها از این کار دولت راضی نیستند زیرا باید مبلغی از حقوق خود را بابت بیمه درمان بپردازند، اما پس از دریافت آن و گذشت اندکی و چندبار استفاده به آن راضی می شوند و این در حالی است که بعد از مدتی این قانون ملغی شده و دفترچه های بیمه مانند خیلی تسهیلات دیگر بلا استفاده می شود.
عکاس بامعرفت: قصه آدم هایی است که به خاطر عیبی که در آنهاست همیشه آن را از دیگران پنهان می کنند و از آشکار شدنش هراسانند. در این داستان مردی از همین دست مجبور است جلوی دوربین عکاسی بنشیند و عکسی بگیرد. این فرد کچل است و وقتی که عکاس از او می پرسد که عکسش را با کلاه می اندازد یا بدون آن چنان از کوره در می رود که عکاس از ترس ادامه نمی دهد و عکسش را با کلاه می گیرد. با وجود کلاه باز کچلی مرد بسیار آشکار است. وقتی مرد برای گرفتن عکسش دوباره به عکاسی مراجعه می کند و عکس خود را بدون هیچ گونه کچلی می بیند آنقدر خوشحال می شود که مانند بچه ها شادی می کند و عکاس به او توضیح می دهد که این بوسیله روتوش به این صورت درآمده است. مرد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد و چند روز بعد با کچلی دیگر به آن عکاسی می رود.
خدادادخان: جلال آدم هایی را می کوبد که گرفتار بازی های پوچ و بیهوده سیاست گروه های چپی شده اند.
دزدزده: داستان معلمی است که آنقدر در اجتماع نادیده گرفته شده که می خواهد به گونه ای هرطور شده مردم او را به حساب بیاورند. پس وقتی دزد به خانه اش می زند نه تنها ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود چرا که این کار عاملی شده تا به کلانتری برود تا نه برای شکایت از دزد بلکه بتواند چند کلام حرفی بزند و به حساب بیاورندش.
جاپا: داستان معلمی است که دوست دارد تاثیری ناچیز بر یکنواختی و سرمای بی رحم زندگی بگذارد.
مسلول: نیز داستان معلمی است که احساس می کند در میان آشنایان و دوستان و حتی بچه های کلاسش به حساب نمی آید. او بخاطر کمبود عاطفه می خواهد نظر دیگران را به خودش جلب کند. برای همین وقتی دکتر احتمال بیماری سل را بخاطر سفه های شدیدش به او می دهد نه تنها ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود و زمانی که دکتر ها او را جواب می کنند خوشحالی اش مضاعف می شود.
زن زیادی: در این داستان جلال به تفاوت بین زن و مرد می پردازد. او بر این باور است که در جامعه مرد هر چقدر عیب داشته باشد مهم نیست اما زن با داشتن کوچکترین عیبی از طرف شوهر طرد خواهد شد. در واقع زن مانند کالایی می ماند که مردان هر طور بخواهند با آنها رفتار می کنند. بنابراین زن هم در خانه خود و هم در خانه پدری خود را زیادی می داند که جلال این نوع نگاه را به نقد می کشد.
مجموعه داستان های کوتاه زن زیادی به دردهایی از اجتماع اشاره می کند و هر یک از نه داستان این مجموعه دردی از جامعه را نقد می کند که جلال نسبت به آن دغدغه دارد.
کتاب زن زیادی اثر نویسنده بزرگ جلال آل احمد توسط انتشارات گهبد با قیمت 1300 تومان عرضه شده است.
برچسبها: جلال آل احمد, زن زیادی, کتاب, داستان کوتاه
ایستادم به نوک پنجه پا اما حیف
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

دکتر صالحی وزیر امور خارجی دولت دهم و استاد شهید شهریاری تعریف می کند: "یکی از مسئولین نظام می گفت رهبر انقلاب از من پرسیدند: ایشان چه جور آدمی بود؟ گفتم: اگر به ایشان در علم هسته ای کشور نمره صد بدهیم، به بهترین نفر بعد از ایشان به زحمت می توانیم پنجاه بدهیم. دیگران هم هستند اما نمره صد لزوما برای دانش نیست. بحث تربیت دانشجو هم هست. بعضی اساتید در انگلیس و آمریکا درس خوانده اند. خیلی هم باسوادند، خیلی هم باهوشند، ولی دانشجو زیاد تربیت نمی کنند. به دلایل مختلف: حوصله ندارند، دانشجو طرفشان نمی رود و ... هر استادی را که من در عرصه هسته ای دیده ام، در تعریفی که آن مسئول نظام از دکتر شهریاری کرده بود می گنجد."
متن بالا، بخشی از کتاب "شهید علم" خاطرات دانشمند شهید دکتر مجید شهریاری است. شهید شهریاری را قبل از شهادتش عده ای خیلی خوب می شناختند. عده ای خیلی خوب می دانستند غنی سازی 20 درصدی اورانیوم و بسیاری از پیشرفت های علمی ایران در علوم هسته ای مدیون تلاش های او است و اگر نباشد از سرعت این پیشرفت ها کاسته خواهد شد. این دسته که طیف گسترده ای هستند از نخست وزیر اسرائیل و سیا و موساد، تا موتور سوار مزدوری که بمب را به بدنه خودروی شهید شهریاری چسباند.
همان ها که گفتند ترور شهید شهریاری اقدامی غیر جنگی برای توقف پیشرفت ایران بوده است. همان هایی که پس از شنیدن خبر ترور شهریاری نفس راحتی کشیدند. دست دیگری هم بودند که وقتی خبر شهادت شهید شهریاری را شنیدند نفس در سینه هایشان حبس شد و در سینه ماند تا بغضشان بترکد و همراه یا سیل اشک جاری شود. اینها هم شهریاری را خوب می شناختند. کتاب "شهید علم" روایتی است از دسته دوم که برای دسته سوم نقل شده و توسط حسین مروتی گردآوری و بوسیله دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی منتشر شده است.
کتاب "شهید علم" حجمی کم ولی دریایی است عمیق از زندگی سراسر نورانی دانشمند شهید دکتر شهریاری که توسط همسر، فرزندان، دوستان، همکاران و شاگردان شهید روایت شده است که در ذیل به گوشه ای از این خاطرات اشاره می کنیم:
*ارادت شهید شهریاری به ائمه
در مورد ارادت شهید شهریاری به اهل بیت علیهم السلام، یکی از شاگردان شهید نقل می کند:" در هر مناسبت مذهبی، به خصوص شهادت ها، اول کلاس پنج دقیقه صحبت می کرد. خیلی هم قشنگ صحبت می کرد. طوری که دلمان می خواست آن پنج دقیقه تا آخر کلاس ادامه پیدا کند. وقتی سر کلاس درباره اهل بیت صحبت می کرد، تا دم گریه کردن می رفت. بعد برمی گشت به حالت اولیه و درس را شروع می کرد." حاج غلام، یکی از کارمندان دانشگاه شهید بهشتی نقل می کند: " می گفت در هر قضیه ای گیر کردیددو رکعت نماز بخوانید و تقدیم کنید به یکی از ائمه. مطمئن باشید که کارتان راه می افتد. اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت."
حاج غلام در جایی دیگر تعریف می کند: "نبت به ائمه خیلی تعصب داشت. در تزئینات اینجا کمک می کرد. حتی وفات حضرت عبدالعظیم حسنی مشکی می پوشید. می گفتیم دکتر امروز دیگر چه اتفاقی افتاده، می گفت وفات است. تقویم مذهبی ما شده بود دکتر شهریاری." در ادامه می گفت: "ایام محرم خیلی فعال بود. می گفت یاد محرم را زمین نگذاریم. کاری کرد که ما تبلیغاتمان را گسترده کنیم. می گفت کتیبه بخریم و بنر بزنیم برای محرم. دانشجوها می گفتند که اینها جایش اینجا نیست، جایش جای دیگر است. دکتر می گفت اتفاقا جایش همین جا است. باید این دانشگاه را با اهل بیت ضمانت کنیم. باید اینها به در و دیوار اینجا بخورد تا دانشجویان بدانند که بهای اصلی آنها ائمه و این راه است.
همسر شهید تعریف می کند: "یک دست خط را اخیرا لای یکی از کتاب های دکتر پیدا کردم. یک کتاب هسته ای هزار صفحه ای است. نمی دانم در چه حالی بوده اند حتی نمی دانم این تاریخ های دسامبر و ژوئن که کنار آن نوشته شده اند چی هست. ایشان عادت به ثبت تاریخ میلادی نداشت. نمی دانم این تاریخ ها با این اشعاری که روبرویش هست متناسب است یا اینکه برگه ای بوده که قبلا این تاریخ ها رویش بوده است. دکتر در کنار آن مقامات علمی، این طوری گهگداری با خودش خلوت می کرد. نوشته است: «امکان سفر حج 50 درصد است اما حج دیگری اینجاست. امیدوارم در ورک شاپ فرج صاحبمان را از خدا بخواهید. تهران امن است با وجود قدم های شما روی آن»ورک شاپ های ما همش هسته ای بوده است."
*شهید شهریاری و گره گشایی از کار مردم
یکی از شاگردان شهید می گفت: "آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود در شرایطی بودیم که نیاز داشتیم حتما کار کنیم. رفتیم به ایشان گفتیم ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می شود یک طوری برای ما لیست کلاس ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره کارشناسی ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این طور بدود برای اینکه ساعت کلاس را طوری تنظیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند."
شاگرد شهید شهریاری در مورد تاکید ایشان در امر ازدواج تعریف می کند: "همیشه به دانشجوها می گفت بچه ها ازدواج کنید. وقتی خانم مناسبی را می دید می گفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و با ایمان است. دو تا از بچه ها که بعد از شهادت دکتر ازدواج کردند واسطه ازدواج شان دکتر بود. به خودم می گفت ریش هایت دارد سفید می شود بهتر است بروی و ازدواج بکنی. من می گفتم که دکتر سخت است. می گفت: نه. ببین من چطور ازدواج کردم و الان چه زندگی خوبی دارم."
مجید شهریاری برای اینکه یک دانشجو بخاطر مشروط شدن از دانشگاه اخراج نشود، وساطت وی را می کند. تعریف می کنند یکی از بچه های دانشکده که به دلایلی نتوانسته بود دو سه ترم به دانشکده بیاید، در آستانه اخراج بود. دانشگاه خیلی به سختی به ایشان اجازه بازگشت می داد. دکتر شهریاری آنقدر کار وی را پیگیری کرد که موافقت کردند برگردد به شرط اینکه نمرات ترمش خوب شود. او هم بخاطر دکتر خوب درس خواند. در جلسه دفاع از تزش، پدر و مادر او برای دکتر گل آورده بودند. واقعا دکتر مسبب آن مدرک بود. با اینکه استاد راهنمایش یکی دیگر بود، ولی روزی که دفاع می کردند، برای دکتر گل آوردند.
*اهتمام شهید به کار علمی
دکتر شهریاری به گفته غالب دانشجویان، امتحانات سختی می گرفت. دانشجویی می گفت: " سوال های امتحانی استاد آنقدر سخت بود که خودش می دانست از روی هیچ کتابی نمی شود نوشت. در کلاس را می بست و می رفت بیرون. می دانست که نمی توانیم از روی چیزی بنویسیم."
در چند خاطره می خوانیم بارها شده بود بخاطر بین التعطیلین، دانشجویان از دکتر می خواستند کلاس را تعطیل کند اما همیشه با مخالفت استاد روبرو می شدند. در جایی دیگر شاگردان شهید شهریاری از تمرینات و مسائل سختی که ایشان به آنها می داد تعریف می کنند و در مقابل، استاد همیشه علت سختگیری را عمیق شدن و خوب یاد گرفتن شاگردان می دانست.
دکتر صالحی وزیر امور خارجی دولت دهم و استاد شهید شهریاری تعریف می کند: "یکی از مسئولین نظام می گفت رهبر انقلاب از من پرسیدند: ایشان چه جور آدمی بود؟ گفتم: اگر به ایشان در علم هسته ای کشور نمره صد بدهیم، به بهترین نفر بعد از ایشان به زحمت می توانیم پنجاه بدهیم. دیگران هم هستند اما نمره صد لزوما برای دانش نیست. بحث تربیت دانشجو هم هست. بعضی اساتید در انگلیس و آمریکا درس خوانده اند. خیلی هم باسوادند، خیلی هم باهوشند، ولی دانشجو زیاد تربیت نمی کنند. به دلایل مختلف: حوصله ندارند، دانشجو طرفشان نمی رود و ... هر استادی را که من در عرصه هسته ای دیده ام، در تعریفی که آن مسئول نظام از دکتر شهریاری کرده بود می گنجد."
برچسبها: کتاب شهید علم, شهید شهریاری, شهدای هسته ای, فناوری و هسته ای
روز یکشنبه 28 اسفند، در حال مطالعه مطلبی بودم که چند روز پیش برایم فرستاده شده بود. مصاحبه خبرگزاری رجا با خانواده شهید احمدی روشن. در بین مصاحبه که بسیار خواندنی است، دو مطلب به نظرم جالب آمد که می توان چند جمله ای درباره اش نوشت.
مطلب اول را از زبان مادر شهید احمدی روشن نقل می کنم: "... روزهایی که بیکار و تعطیل بود، با حاجی میرفت، از پنچرگیری ماشین، تمیز کردن و درست کردن ماشین کمک میکرد و بیشتر از یک مکانیک خبره در این کار وارد شده بود. مصطفی میگفت سر میز مذاکره که مینشینم، آستینهایم را بالا میزنم که یعنی لای پر قو بزرگ نشدهام، پوست و استخوان من از پول زحمت کشیده است و پای رکاب مینیبوس بزرگ شدهام و خدمت همهتان میرسم."
اما مطلب دوم را نیز از مادر شهید نقل می کنم: "...در انتخابات سال 84 مصطفی حس کرده بود آقای دکتر احمدینژاد در خط ولایت است و با همان درآمد اندکی که داشت برای ایشان تبلیغات میکرد. او تازه به سایت نطنز رفته بود و هزینه رهن منزل و شروع یک زندگی تازه به عهدهاش بود و برای تبلیغات تمکن مالی زیادی نداشت. وقت هم نداشت، با این همه یادم هست که با موافقت خانمش، سکههای سر عقد را فروخته و چند پوستر و سی.دی تهیه کرده بود و برای دکتر تبلیغات میکرد."
چند جمله هم از طرف من:
در روز چهارشنبه 24 اسفند، زمانی که رئیس جمهور برای پاسخ گویی به پشت تریبون مجلس رفت و جواب هایی به سوالات طراحی شده از جانب خودش را داد نه از جانب نمایندگان، مانند ایران به جای مکتب ایرانی، کم گذاشتن در امور اجرایی به جای یازده روز خانه نشینی و عدم تبعیت از رهبری، کاش رئیس جمهور می دانست کسانی که برای رسیدن احمدی نژاد به ریاست قوه مجریه، از پول توی جیب و مهریه خود مایه گذاشتند، نه از بالا نشینان و کاخ نشینان پایتخت بودند که حتی آب میوه سگشان را تلفنی سفارش می دهند و نه آقازاده های فراری. بلکه آنها به تعبیر حضرت امام، پابرهنگان و مستضعفینی بودند که وی را در خط امام و رهبری می دیدند. افرادی بودند مثل احمدی روشن که پوست و استخوانشان از پول زحمت کشیده بوده است نه اینکه برای افزایش وزن خود روزی چند بار پول بیت المال را مصرف کنند. چرا در مقابل سوالی که از شما شد، اینگونه پاسخ دادید که "بنده نمی توانم اظهار نظر بکنم؟" ما از شما می پرسیم آیا هر کس می تواند در مورد مسائلی که تخصصش را ندارد اظهار نظر کند؟ مثلا در مورد حجاب و پوشش اسلامی.
ای کاش احمدی نژاد می دانست برای رئیس جمهور شدن او مردم هزینه دادند و باید مطالبات آنها را پیگیری می کرد نه مطالبات ... را! مگر مجلس جای شوخی است که مدام تکرار کنید: "می خواهیم شوخی و صفا کنیم" یا "عیده دیگه یه چیزی بگیم مردم هم شاد باشن!" آقای رئیس جمهور! شهید احمدی روشن در سال 84 از شما حمایت کرد چون شما را در خط ولایت می دید. آقا رئیس جمهور! بدانید خط ولایت تغییر نکرده، ولی ... ولی دشمنان قسم خورده من و شما دارند برای افرادی که در داخل کشور، با هر بار سخنرانی، موجی از تفرقه و تشنج ایجاد می کنند کف می زنند.
سخن دیگرم با نمایندگانی است که در روز چهارشنبه 24 اسفندماه 90 به جای سوال از رئیس جمهور به عقده گشایی و پرداختن به کینه های دیرینه با وی پرداختند. این به کنار، چرا افرادی که خود را نماینده مردم در مجلس می دانند در مورد عملکرد رئیس جمهور و بعضی نمایندگان، قضاوتی نداشتند. نکند می ترسند که دور دوم رای نیاورند؟! بعضی هم که موضع گرفتند به دفاع بی چون و چرا از احمدی نژاد پرداختند. آقایان این بود نقد منصفانه ای که مقام معظم رهبری روی آن تاکید داشتند؟
بنابراین دلخوری ما هم از ناحیه رئیس جمهور است و هم نمایندگان مجلس!
ولی باید به نظام اسلامی آفرین گفت بابت ظرفیتی که از اسلام کسب کرده است و توانسته مردم سالاری دینی را به رخ جهانیان بکشد به گونه ای که آنقدر پتانسیل دارد که عملکرد رئیس جمهور نظام را مورد بررسی و سوال قرار دهد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این مطلب در خبرنامه دانشجویان ایران قابل رویت است.
برچسبها: چهارشنبه سوال از رئیس جمهور, یکشنبه28اسفند, مجلس شورای اسلامی, رئیس جمهور
خواندن زندگی نامه و آثار نویسندگان بزرگ جهان در زمینه های رمان، داستان و فیلمنامه و همچنین شعر باعث درس گرفتن از آنها و پی بردن به مفاهیمی است که این افراد عمر خود را برای انتقال آن صرف کرده اند. مفاهیمی که در اغلب این آثار به چشم می خورد، به مشترکات انسان ها پرداخته و این باعث فاخر شدن و مورد توجه قرار گرفتن آنها در سطح جهانی شده است.
کتاب "پسری در سطل آشغال مک دونالد" از جمله این آثار است که شامل 10 داستان از 9 نویسنده خارجی است. این نویسندگان عبارتند از: آناماریا ماتوته، جی.پی.دانلیوی، الکسی هیلی، آنتوان چخوف، دی.اچ.لارنس، گونتر وایزن بودن، ویل اف.جنکینز، ریچارد رایت و رابرت کارتر.
یکی از ویژگی های این کتاب گزینش داستانی از نویسندگان بالا است که موجب می شود خواننده بهتر با قلم نویسنده آشنا شود و هم چنین برای شناخت بیشتر نویسنده داستان، زندگی نامه وی به همراه دیگر آثار او قبل از داستان آورده شده است.
در بین داستان هایی که از نویسندگان در این کتاب گردآوری شده، داستان "شرط" از آنتوان چخوف نمایشنامه و داستان نویس مشهور روسی، به نظر نگارنده بسیار تاثیرگذار بوده است. چخوف که خالق سبکی تازه در شیوه نویسندگی بوده است، دارای آثاری فاخر است که این آثار مورد ستایش نویسندگانی چون تولستوی و ماکسیم گورکی قرار گرفته است.
ماکسیم گورکی درباره داستان های او چنین می گوید:
"انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یک روز غم انگیز پاییز احساس می کند. در آثار او صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشق، حماقت و طمعشان هستند. بردگان ترسوئی اند که به زندگی سیاهشان چسبیده اند. آنگاه چخوف با تبسمی محزون، با صدایی صمیمی به ٱنها می گوید: دوستان من! بد زندگی می کنید. اینگونه زیستن شرم آور است."
در داستان "شرط" که به عنوان نمونه معرفی می کنیم، چخوف فضایی را ترسیم می کند که در آن، فردی که بانکدار است با خود اتفاق پانزده سال قبل را مرور می کند که در یک مهمانی حضور داشته و در آن پیرامون مسائل مختلفی از جمله اعدام صحبت می شده است. مهمانانی که به آن مجلس دعوت شده بودند بیشتر ادیب و روزنامه نگار بودند. بیشتر این افراد با مجازات اعدام مخالف بودند. به نظر آنها اعدام منسوخ و غیر اخلاقی بوده است. بعضی از آنها اعتقاد داشتند که در تمام دنیا جبس ابد باید جایگزین اعدام شود.
چخوف این داستان را اینگونه ادامه می دهد که وقتی بحث بالا می گیرد و هریک از افراد حاضر در جلسه نظرش را در مورد حبس ابد و اعدام می دهد، نوبت به وکیل بیست و پنج ساله می رسد. او می گوید: "اعدام و حبس ابد هر دو به یک اندازه غیر اخلاقی است. اما اگر قرار بود من یکی از اینها را انتخاب کنم، یقینا دومی را انتخاب می کردم. چون زندگی کردن در هر شرایطی بهتر از مردن است." فرد بانکدار در اینجا وارد بحث می شود و خطاب به وکیل جوان می گوید: "این دروغ است. من دو میلیون شرط می بندم که تو نمی توانی حتی پنج سال را در زندان بگذرانی." وکیل هم در پاسخ می گوید: "اگر حرفتان جدی است، من هم شرط می بندم که نه تنها پنج سال بلکه پانزده سال در زندان بمانم." و شرط بین آن دو نفر بسته می شود.
بانکدار آنچه که بعد از آن مهمانی عصر اتفاق افتاد به خاطر آورد. تصمیم گرفته شد که وکیل تحت سخت ترین شرایط در ساختمان باغ خانه بانکدار زندانی شود. قرار شد طی این دوره حق بیرون رفتن از آنجا، دیدن هیچ موجود زنده، یا شنیدن صدای انسان و دریافت نامه و روزنامه از وی سلب شود. اجازه داشت آلات موسیقی داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار بکشد. طبق قرار داد، تنها ارتباط او با دنیای خارج البته فقط در سکوت، پنجره کوچکی بود که به این منظور ساخته شده بود.
نویسنده داستان "شرط" در چند جمله حالات وکیل را در سالهای مختلف شرح می دهد که برای کوتاه کردن این نوشته از ذکر آنها خودداری می کنیم و به خواننده کتاب وامی گذاریم و تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که هر سالی که می گذرد تحول و انقلابی در درون وکیل رخ می دهد که خواندنی است.
مرد بانکدار در ساعات پایانی زندانی وکیل یعنی پس از گذشت پانزده سال، قرار است برود و بعد از آزاد کردن وکیل دو میلیون را به او بپردازد اما در شبی که قرار است فردا وکیل را آزاد کند تصمیم می گیرد او را به قتل برساند چرا که باید دو میلیون ناقابل تقدیم وی کند. ماجرا جذاب تر می شود. آن هم زمانی که مرد بانکدار وارد اتاقی می شود و وکیل را بی حرکت، نشسته پشت میز مشاهده می کند. وکیلی که دارای موها و ریش های بلند و نامرتب است و بدن او مانند نی نازک و قلمی شده.
وقتی چشم بانکدار به وکیل می افتد، با خود می گوید: مرد بدبخت! او خواب است و شاید میلیون ها پوند را در خواب می بیند. من باید لحظه ای بالش را روی صورتش بگذارم... در همین حین کاغذی را روی میز مشاهده می کند. محتوای نامه این است:
"فردا دوازده نیمه شب من آزادی ام را بدست می آورم ...اما لازم می دانم قبل از آن چند کلمه ای با شما صحبت کنم...پانزده سال با پشتکار تمام زندگی زمینی را بررسی کردم. حقیقت دارد. من، دنیا و مردم را ندیدم، اما در کتاب های شما، من شراب خوشبو نوشیده ام. آواز خواندم و عشق ورزیده ام...و من تمام نعمت های زمین و خرد را تحقیر می کنم و برای اینکه به درستی تحقیر خود را نسبت به آنچه که شما با آن زندگی می کنید، نشان دهم، من از دو میلیونی که با آن زمانی خواب بهشت را می دیدم و اکنون از آن بیزارم، چشم پوشانی می کنم. برای اینکه خود را از حق داشتن آن محروم سازم، پنج دقیقه قبل از وقتی که شرط تعیین کرده است از اینجا بیرون می روم و به این ترتیب موافقت نامه را نقض می کنم."کتاب پسری در سطل آشغال مک دونالد توسط انتشارات نیستان به قیمت 2300 تومان منتشر و در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است.
برچسبها: پسری در سطل آشغال مک دونالد, نیستان, داستان خارجی
کتاب "نیمه پنهان ماه 6" روایتی است کوتاه اما خواندنی از زبان "صفیه مدرس" همسر شهید مهدی باکری که توسط مریم برادران تنظیم شده است.
ابتدای این کتاب همسر شهید از نحوه آشنا شدن خود با شهید باکری می گوید. از اینکه مهدی را از قبل نمی شناخت ولی برادرش حمید باکری و خواهر بزرگشان را می شناخت چون حمید مربی آموزش اسلحه وی بود. خانم مدرس از فعالیت های خود در سالهای 56 می گوید. زمانی که در کلاس های مختلفی چون آموزش اسلحه و امدادگری شرکت کرد و بعد راهی جهاد سازندگی شد. وظیفه جهاد در آن زمان حل کردن مشکلات مردم روستاها و پایین شهرنشین ها بود.
خانواده باکری در شهرک کارخانه قند زندگی می کردند. مهدی باکری مهندس مکانیک دانشگاه تبریز و در آن موقع شهردار ارومیه نیز بود ولی زمانی که به خواستگاری خانم مدرس آمد از شغل خود استعفا داد و وارد سپاه شد.
همسر شهید باکری در این مورد می نویسد: "قبل از مهدی هر خواستگاری می آمد، استخاره می کردم و جواب می آمد: «صبر کنید! زوج مطهری نصیبتان خواهد شد.» مهدی همان زوج بود. آنقدر مطمئن بودم که حتی استخاره نکردم."
وی به رابطه عاطفی عمیقی که بین خود و شهید باکری بود اشاره می کند می گوید: "مهدی می گفت: ما یک روحیم در دو بدن. اصلا ازدواج یعنی همین. من و تو حالا شدیم یک؛ یه یک قوی."
خانم مدرس در مورد خرید عروسی و همچنین مهریه خود می گوید: "خريد عروسيمان فقط يك حلقه بود كه آن هم به اصرار خود آقا مهدي خريدم. به همین خاطر اصلا سفره عقد هم پهن نکردیم. وقتی مهدی از من درباره مهریه پرسید من چیزی نگفتم. مهدی گفت: "یک جلد قرآن کریم و یک کلت کمری!"
صفیه یادش آمد که تا به حال به هیچ کس نگفته بود که دوست دارد مهریه اش چه باشد اما مهدی از کجا می دانست خدا می داند.
خانم مدرس در این کتاب به اتفاقات جالبي که در اوایل زندگی مشترکشان مي افتد نيز اشاره اي مي كند. در صفحه 18 این کتاب می خوانیم: "به خودم دلداری می دادم غذا پختن که کاری ندارد. یاد می گیرم. اولین شبی که می خواستم خودم غذا بپزم، برایمان میهمان رسید. دوستان مهدی آمده بودند دیدنمان. مهدی پرسید: "می تونی شام درست کنی نگهشون داریم؟" گفتم: "آره درست کرده ام." برنج را کشیدم. رویم نمی شد بیاورم سر سفره. برنج خارجی را کته کرده بودم. شفته شده بود. مهدی دیس پلو را برداشت و گفت: "بیا تو. کاریت نباشه." دیس را گذاشت وسط سفره و گفت: "آش پزی خانم ما حرف نداره. اگه می بینید پلو خوب در نیومده چون برنجش خوب نبوده." میهمان ها که رفتند گفت: "اینطور که معلومه، یه مدت باید غذا درست کنم تا یادبگیری!"

من عصبانيت مهدي را كمتر ميديدم مثلاً وقتی نماز صبحش قضا ميشد از دست خودش عصباني ميشد، تنها دفعهاي كه سرم داد زد به خاطر خودكاري بود كه با آن ليست خريد را مينوشتم : "داد زد كه خودكار را بگذار سر جايش، چون مال بيتالمال است."
همسر شهید به جمله ای که مادر بزرگ شهیدان مهدی و حمید باکری درباره آنها می گفت اشاره داشتند: "مادربزرگشان می گفت: "این دوتا برادر، شورش را در آوردند. برید ببینید بعضی از همین پاسدارها به کجاها رسیده اند چه دم و دستگاهی به هم زدند." و شاهد مثال می آورد. مهدی شانه های مادربزرگ را بغل می گرفت و تکان می داد و می گفت: "مادربزرگ! ضند انگلاب شده ای ها!" و می خنداندش."
وی در اواخر کتاب اینگونه روایت می کند: "در اسلامآباد غرب چهار خانواده بود كه همگي باهم بوديم با يك نوع دلنگراني و منتظر ... منتظر اينكه اين بار نوبت كداميك از ماست؛ اسفند آن سال نوبت فاطمه رسيد ... حميد شهيد شد. تا مهدي زنگ زد بغضم تركيد، گفتم توهم شهيد ميشوي بيا تا قبلش تو را ببينم، تازه يادم افتاد كه تسليت بگويم كه بغض او هم تركيد تا به حال نديده بودم اين طور گريه كند."
گفتنی است شهید مهدی باکری در تاریخ 25 اسفندماه سال63 به شهادت رسید ولي جسد مطهر او هيچگاه يافت نشد.
کتاب نیمه پنهان ماه 6 مهدی باکری به روایت همسر شهید در 53 صفحه توسط انتشارات روایت فتح به قیمت 900 تومان تقدیم عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت شده است.
برچسبها: شهید باکری, کتاب, نیمه پنهان ماه
گفت: "به این رای می دم. فرزند شهید مطهریه."
-بنویس....علی(...یه ....یه...)مو ...طه ....ه ...ری
-کدشم بنویسم؟
-نه.
و آن دو مشغول نوشتن بودند در کنار جا قرآنی...!
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت1: این بخشی از گفت و گوی های بین دو مرد در کنار صندوق رایی بود که رفتم رای بدم. دلم به حالشان سوخت چرا که باید پی نوشت 2 را بخوانید.
پی نوشت 2: ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعواه...
پی نوشت آخر: توصیه می کنم نامه نگاری های بین علی مطهری و پناهیان بخونید. عجب یکه تازی می کند علی مطهری در باب زیر سوال بردن مفهوم ولایت فقیه!(لینک دانلود نامه نگاری ها)
"بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم. یک دلم می گفت: بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن. عقل هم چیز خوبی است! مثل مگس بر روی زخم ها و عفونت ها ننشین! خوبی ها را ببین. دل دیگرم می گفت: نویسنده باید آینه باشد. آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست...سرت را درد آوردم ولی دوست داشتم بدونی که در طول این کار با خودم چه دست و پنجه هایی نرم کردم...به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این تقدیر و تحسینت می کردند، بعد از انتشار این کار، ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند."
متن بالا بخشی از فصل سوم کتاب "کمی دیرتر" اثر سید مهدی شجاعی است که در قالب رمان و در 267 صفحه به تحریر در آمده است. "کمی دیرتر" عنوان کتابی است که جامعه امروزی و تمامی مدعیان انتظار حضرت ولی عصر (عج) را توصیف می کند و آنها را در مرحله ی عمل مقابل تمام شعارهایشان قرار می دهد؛ افرادی از همه ی اقشار و اصناف جامعه.
به نظر می رسد شجاعی با آوردن آیه 20 سوره یس در ابتدای کتاب -که ترجمه آن در ادامه می آید-، قصد داشته به خوانندگان اینگونه بفهماند که کتاب من مانند همان مردی است که شما را به پیروی از رسولان الهی دعوت می کند. ترجمه آیه 20 سوره یس: "و از دور دست ترین نقطه شهر مردی شتابان آمد و گفت: آی ملت! از رسولان پیروی کنید."
نویسنده کتاب "کمی دیرتر" در مقدمه ای با عنوان "بلا تشبیه مقدمه" رمانش را به فردی مانند می کند که قصد رفتن دارد و حتی لحظه ای برای اندازه زدن لباس خود و شنیدن پند و اندرز نمی ایستد و به قول شجاعی، "ناغافل خودش را به در خانه رسانده و یک پایش را هم از در بیرون گذاشته و یک دستش را به نشانه خداحافظی بلند کرده" و شجاعی مانند مادری نگران او است. برای همین است که می گوید: "حالا اگر شما روزی از سر اتفاق با او مواجه شدید، عریانی اش را به دیده اغماض بنگرید و اگر بر دلتان نشست، حتی الامکان یک چهار قل و اگر نشد، یک قل هو الله بخوانید و بعد به طرفش فوت کنید..."
اين اثر كه از چهار فصل زمستان، پاييز، تابستان و بهار تشكيل شده، نگاهي است متفاوت و نقادانه به فضاي انتظار جامعه امروز. رمان با يك اتفاق شگفت و غريب آغاز ميشود، جشن نيمهشعبان و مجلسي پرشور و بسياري كه فرياد «آقا بيا» سردادهاند...
در فصل اول یعنی زمستان، شجاعی
از آن شب یعنی شب ولادت امام زمان علیه السلام می نویسد. شبی که در آن نه برای
پیدا کردن سوژه که بر اساس اعتقادات خود در آن جلسه شرکت کرده است. داستان از
آنجایی آغاز می شود که در آن مجلس زمانی که همه جمعیت یک صدا می گفتند: «آقا بیا،
آقا بیا» جوانی به نام اسد، صدا می زد که «آقا نیا، آقا نیا» و داستان به گونه ای
جذاب می شود که هر فردی که داخل مجلس است عکس العملی در قبال این حرکت از خود نشان
می دهد. از مداح جلسه یعنی حاج اصغر که جوان را نفوذی هیئت حاج اکبر می داند و
اینگونه وانمود می کند که او با فرستادن این جوان قصد داشته مجلسش را بر به هم
بزند بگیرید تا فردی به نام آقای نورانی که دو دوره نماینده مجلس بوده و الان
معاون وزیر است و این حرکت را برنامه ای طراحی شده از طرف جناح رقیبش می داند.![]()
چندین نفر در این بین بر اساس شخصیت و سطح درک خود، با جوان در حال صحبت کردن هستند و در مقام نصیحت او را توبیخ می کنند و همه این اتفاقات در شرایطی رخ می دهد جوان سرش را پایین گرفته و فقط گوش می دهد. اینجا است که شجاعی کاغذی را برای قرار ملاقات گذاشتن با جوان در جیب او می گذارد تا علت این کار و همچنین علت اینکه چرا پاسخ افراد در جلسه را نداده جویا شود.
در فصل دوم که پاییز نام دارد اسد به راوی داستان کمک می کند تا به قصه افراد درون مجلس پی ببرد و از باطن آنهایی که ادعای پیروی از امام زمان را دارند، مطلع شود. اسد اینگونه هر کدام را امتحان می کند که وقتی با آنها مواجه می شود از آنها می خواهد که با او همراه شده و همان لحظه برای یاری حضرت ولی عصر اقدام کند اما هرکس به خاطر اینکه عدم آمادگی و آوردن یک بهانه از این عمل سرباز می زند و به نظر می رسد که نام این فصل به این دلیل پاییز نام گرفته که افراد ریزش می کنند و آنهایی که خالص هستند می مانند.
شجاعی این افراد را به گونه ای انتخاب کرده که در واقع ما می توانیم خود را با توجه به اینکه شخصیتمان نزدیک به کدام یک از این افراد است با آن مقایسه کنیم. از مداح و روحانی و نماینده مجلس و کاسب و بازاری بگیر تا یک دانشجو و یا استاد دانشگاه یا یک فرد نگهبان که افغانی است و یا فردی که در زمینه مهدویت کار کرده و یا حتی یک فلسطینی که بهانه او نیز مانند دیگر افراد خواندنی و متنبه کننده است و جالب اینجا است که هر کدام می گویند آماده ایم در رکاب حضرت باشیم ولی الان نه، کمی دیرتر.
تابستان عنوان فصل سوم کتاب "کمی دیرتر" است که در این فصل شجاعی از نگاه اسد به بررسی نامه عمل خود می پردازد و در آن دنبال کار خالصی می گردد که این بهانه او را برای هم رکابی حضرت انتخاب کند. یکی یکی اعمالی که به زعمش خالص بوده را می شمارد و از طرف دیگر توسط اسد رد می شود. تا اینکه به رمان "کمی دیرتر" می رسد. شجاعی در این باره خطاب به اسد می نویسد:
"بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم. یک دلم می گفت: بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن. عقل هم چیز خوبی است! مثل مگس بر روی زخم ها و عفونت ها ننشین! خوبی ها را ببین. دل دیگرم می گفت: نویسنده باید آینه باشد. آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست...سرت را درد آوردم ولی دوست داشتم بدونی که در طول این کار با خودم چه دست و پنجه هایی نرم کردم...به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این تقدیر و تحسینت می کردند، بعد از انتشار این کار، ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند."
و دست آخر اینگونه نتیجه می گیرد:
"...یک کلام از حضرت مولا به یاد یکی از دو جبهه دل آمد. فصل الخطاب شد و به داد دعوا رسید. همون کلام که فرموده بود: تلخی حق، تو را از بیانش باز ندارد. حقیقت را بگو اگر چه تلخ باشد. و من –درست یا غلط- چون نوشتن آن رمان را بیان واقعیت و حقیقت می دونستم دل دادم و از جون مایه گذاشتم."
در فصل آخر یعنی بهار سید مهدی شجاعی نمونه هایی از منتظران واقعی را از زبان اسد معرفی می کند و در مورد آنها به نقل حکایاتی می پردازد. شاید جالب باشد که خواننده این حکایات را شنیده باشد ولی قلم روان شجاعی به تو اجازه بستن کتاب و ادامه ندادن مطلب را نمی دهد. حکایاتی از علامه مجلسی، علامه حلی و کربلایی محمد قفل ساز.
کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی با قیمت 7500 تومان توسط انتشارات نیستان وارد بازار نشر شده است.
برچسبها: کمی دیرتر, شجاعی, رمان, نیستان, امام زمان
برای چندمین بار بود که موبایلم زنگ می خورد و من منتظر زمان دقیق اکران فیلم "قلاده های طلا" بودم. تلفن را برداشته و پاسخ دادم. یکی از دوستان بود و زمان را اعلام کرد: "4:30 سینما فلسطین باش." به ساعت نگاه کردم. کمتر از یک ساعت...

برچسبها: قلاده های طلا, فیلم, طالبی, حاشیه
ادامه مطلب

